تبليغاتX
مسافر
مسافر

هرگاه شادم یاد تو غمگینم می کند. هرگاه غمگینم یاد تو شادم می کند. پس هر دو را دوست دارم چون حکایت از تو می کند
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 0:44 AM توسط مهدی| |

غریب است دوست داشتن.

و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن…

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد …
... ... و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛
به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.

تقصیر از ما نیست؛
تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند!!
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 0:40 AM توسط مهدی| |

همه شب و هر شب دوری از تو

همه عشق و هر عشق خالی از تو

همه نفس و هر نفس بدون تو

همه دست و هر دست به دنبال تو

همه چشم و هر چشم خیره به تو

همه کس و هر کس در جستجوی تو

همه بهار و هر بهار سبز تنها برای تو
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 0:27 AM توسط مهدی| |

آرزویم این است که هرجا هستی شاد باش

آرزویم خوشبختی توست

همیشه گمان می کردم چراغ خانه ام هستی

آرزو می کردم تو هم عاشقم باشی

اما من اینجا با آرزویت زنده ام
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 0:24 AM توسط مهدی| |





















دلت را سپردی به من و وعده همیشگی دادی،

گفتی که با من همیشه چشمه زلال عشق در قلبت میجوشد؛

گفتی همیشه آرامی همیشه به امید بودنم زنده میمانی؛

مدتی است که روزها، سرد گذشته؛

از سردی هوا، آب چشمه ی عشقت یخ بسته؛

رگهای قلبم بی آب است به یک کویر خشک رسیدن هم بهتر از باریدن باران است؛
فصل عشق تو، رو به خزان است با تو بودن مثل رفتن به سوی یک کلبه ی بی نام و نشان است؛
بی خیال، از عشق نگو برایم بهانه ات را بیاور که منتظر شنیدن آنم؛
تو هنوز کتاب عشق را نخوانده ای و آمده ای به سراغ صفحه آخرش،
هنوز باران عشق را ندیده ای و زیر آسمان آفتابی نشسته ای به انتظار باریدنش؛
اول بیا و بعد بگو میخواهی بروی تو هنوز نیامده داری میروی؛
اگر این است امروز تو ،وای به حال فردایت دیگر حوصله ندارم سر کنم با غمهایت؛
بارها رفتی و خودم آمدم به سراغت، اینبار دگر حتی نمینشینم چشم به راهت؛
باور اینکه تو از خوبها نیستی برایت بسی دشوار است اما این دست خودت نیست تو همینی؛
دیدنت حالم را خراب میکند ،زین پس به جای تو با تنهایی قرار میگذارم،
اینگونه قلبم با تنهایی روزهایش را فردا میکند؛
دلت به حالم نسوزد،اینک این حال من است که سوخته، چشمهای خیسم،
به انتهای جاده ای که تو را در آن ندارد چشم دوخته و میشمارد
ثانیه هایی که از رویاهایم فراری اند؛
به جای نفس آه میکشم و به جای غم حسرت میخورم ؛خاطره هایم را جا میگذارم
و دیگر جای قدمهایت پا نمیگذارم
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 10:20 PM توسط مهدی| |

در این چند صباح باقی مانده از عمرم میخواهم تنها باشم.
دیگر بس است هر چه غم دلتنگی و غصه فرداها را تحمل کردم.
با اینکه بی تو بودن برایم سخت است ، اما تو هنوز معنای عشق را نمیدانی.
نمیدانی چگونه باید با من باشی ، هنوز نمیدانم که در قلبت چه میگذرد.
نمیدانم در این مدتی که با هم بودیم مرا دوست داشتی یا نداشتی .
دیگر صبرم به پایان رسیده ، مرا فراموش کن.
میدانم که برای تو بهترین نبودم ، اما هر چه بود عاشقترین بودم .
میدانم که عشق رویاهای تو نبودم ، اما هر چه بود برایم عزیزترین بودی.
اگر لایق تو نبودم مرا ببخش ، هر چه بودم یک دلداده بودم .
کسی بودم که شب و روز به یاد تو لحظه های سرد دور از تو بودن را با تمام سختی هایش گذراندم.
نمیخواهم بگویم برای تو اشک ریختم ، این اعتراف تلخیست اما بدان که دیگر اشکی در چشمهایم نمانده که برای تو بریزم.
شاید در دلت بگویی که من لیاقت عشق تو را نداشتم ، بی رحم نباش ، اگر میدانستی آنگاه که با تو بودم در قلبم چه میگذشت تا ابد از حرف خویش پشیمان میشوی .
میدانم روزی خواهد آمد که در حسرت عشقم بنشینی و با خود بگویی ای کاش قدرش را میدانستم ، اما آن روز دیگر خیلی دیر است.
با اینکه گفتنش سخت است ، با اینکه حقیقت تلخیست اما چاره ای جز باورش نیست ::: برای همیشه فراموشم کن.
برو معنای عشق را یاد بگیر و بعد عاشق شو ، تا معنای عشق را نفهمیدی کسی را عاشق خودت نکن ! عشق احساس پاکیست که تو آن را بازیچه قرار دادی ، تو در این بازی تلخ یک همبازی را از دست دادی ، قلب همبازی ات را شکستی ، اشکش را در آوردی و بعد آن را متهم کردی.
اگر همبازی خوبی برایت نبودم مرا ببخش ، اگر فکر میکنی لایق نبودم به دنبال کسی باش که لایق تو باشد .
نیمی از عمرم در آتش عشقت سوختم ، بگذار در این دو روز باقی مانده در آتش تنهایی بسوزم . مرا فراموش کن .
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 4:21 PM توسط مهدی| |

غـروبـا میون هــفته بر سـر قـبر یه عاشـق

یـه جوون مـیاد مـیزاره گـلای سـرخ شـقایـق

بی صـدا میشکنه بغضش روی سـنـگ قبـر دلدار

اشک میریزه از دو چـشـمش مثل بارون وقت دیدار

زیر لب با گـریه مـیگه : مـهـربونم بی وفایـی

رفتی و نیـسـتی بدونی چـه جـگر سـوزه جـدایی

آخه من تو رو می خواستم اون نجـیـب خوب و پاک

اون صـدای مهـربون ، نه سـکــوت ســرد خــاک

تویی که نگاه پاکت مـرهـم زخـم دلــــم بـود

دیدنـت حـتی یه لـحــظه راه حـل مشکـلـم بود

تو که ریـشه کردی بـا من، توی خـاک بی قراری

تو که گفتی با جـدایی هـیـچ مـیونه ای نداری

پس چـرا تنهام گذاشـتی توی این فـصل ســیاهی

تو عـزیـزترینی اما یه رفیـق نــیـمه راهــی

داغ رفتنـت عـزیـزم خط کـشـیـد رو بـودن مـن

رفتی و دیگـه چـه فایده ناله و ضـجـّه و شیـون

تو سـفر کردی به خـورشـید ،رفتی اونور دقایق

منـو جا گذاشتی اینجا با دلی خـســته و عاشـق

نمـیـخـوام بی تو بمـونم ، بی تـو زندگی حرومــه

تو که پیش من نبـاشـی ، هـمـه چـی برام تمـومه

عاشـق خـسـته و تنها سـر گـذاشـت رو خاک نمناک

گفت جگر گـوشـه ی عـشـقو دادمـش دسـت توای خاک

نزاری تنها بمونـه ، هــمـدم چـشـم سـیـاش باش

شونه کن موهاشو آروم ، شـبا قصـه گو بـراش باش

و غـروب با اون غـرورش نتونسـت دووم بـیـــاره

پاکشـیـداز آسـمـون و جاشـو داد به یـک سـتاره

اون جــوون داغ دیـده با دلـی شـکـسـته از غـم

بوسـه زد رو خـاک یار و دور شد آهسـته و کم کم

ولی چند قدم که دور شد دوباره گـریه رو سـر داد

روشــــو بــر گــردونـــد و داد زد

بـه خـدا نـمــیـری از یاد
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 7:34 PM توسط مهدی| |

لــــــــحظه های ســــکوتم؛
پـــــر هیاهــــــــــو ترین دقــــایق زندگیم هستند
مــــــملو از آنــــــچـــه
مــــی خواهم بـــــــــــــــگویم
و
نــــــــــــمی گـــــویم...
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 7:30 PM توسط مهدی| |


گاهی وقتا توی رابطه ها
نیازی نیست طرفت بهت بگه :
برو !
همین که روزها بگذره و یادی ازت نگیره!
همین که نپرسه چجوری روزا رو به شب میرسونی..
... ... ... همین که دیگه لا به لای حرفاش دوستت دارم نباشه!
همین که بود و نبود رابطتون دیگه واسش فرقی نکته!
همین که بودنت واسش یه تفریح بوده !
همین که باشی و نبینتت!
و .. همین که حضور دیگران توی زندگیش پر رنگ تر از بودن تو باشه
هزار بار سنگین تر از
کلمه ی" برو " واست معنا پیدا میکنه
پس برو
قبل از اینکه ویرون تر از اینی که هستی بشی!!



نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 7:28 PM توسط مهدی| |

آدمــیزاد درحرف زدن هایش بی ملاحظه ست ... !
وقتی میخواهد با منطق حرف بزند ؛ احس...اساتی میشود ...

وقتی از احساسش میگوید ؛ آرزوهایش لو میرود ... وقتی از آرزوهایش یاد
میکند ؛ حسرتش رو میشود ... وقتی حسرتهایش را روشن میکند ؛ منطق میتراشد
... و اینگونه گند میزند به همه ی روابطش ... !
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 11:14 PM توسط مهدی| |

فروغ چشم پر آبم تو هستی

 دلیل اینکه بیتابم تو هستی

 اگرچه آدمی ناچیز هستم

 خدا را شکر دنیایم تو هستی .

نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 8:21 PM توسط مهدی| |

سالها رفت و هنوز

یک نفر نیست بپرسد از من

که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟

صبح تا نیمه ی شب منتظری

همه جا می نگری

گاه با ماه سخن می گویی

گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی

راستی گمشده ات کیست؟

کجاست؟

صدفی در دریا است؟

نوری از روزنه فرداهاست

یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست...؟
نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 7:56 PM توسط مهدی| |

گاهی نفس به تیزی شمشیر می شود

از هرچه زندگیست دلت سیر می شود

گویی به خواب بود جوانیمان گذشت

گاهی چه زود فرصتمان دیر می شود

کاری ندارم آنکه کجایی چه می کنی

بی عشق سر مکن که دلت پیر می شود
نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 7:53 PM توسط مهدی| |

گمـــــــــان می کـــــردم وقتــــــــی نبــــــ ـــــــ ــــــــ ــــــــاشم

دلـــــت می گیــــــ ـــــــ ــــــــ ــــــــرد

1 روز

1 ماه

1 سال

از رفتنــــــ ـــــــ ــــــــ ــــــــم می گذرد . . .

چه خیـــــال ِ بیهوده ایـــــــ

وقــــتی دلت با دیگریســــــــت ...
نوشته شده در پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت 0:43 AM توسط مهدی| |

از تـ ُ چـهـ پنهــانـ

گــاهۓ برایـم آنقـدر خواستنـۓ مۓ شوۓ

کـ شـروع مۓ کنم

بـ شمــارش تکـ تکـ ثانیـهـ

براۓ یکـ بار دیگـر رسیـدن

بـ بوۓ تنتــ
نوشته شده در پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت 0:38 AM توسط مهدی| |

دلم را سپردم به بنگاه دنیا

و هی آگهی دادم اینجا و آنجا

و هر روز

برای دلم

مشتری آمد و رفت

و هی این و آن

سرسری آمد و رفت

ولی هیچ کس واقعا

اتاق دلم را تماشا نکرد

دلم قفل بود

کسی قفل قلب مرا وا نکرد

یکی گفت:

چرا این اتاق

پر از دود و آه است

یکی گفت:

چه دیوارهایش سیاه است

یکی گفت:

چرا نور اینجا کم است

و آن دیگری گفت:

و انگار هر آجرش

فقط از غم و غصه و ماتم است

و رفتند و بعدش

دلم ماند بی مشتری

ومن تازه آن وقت گفتم:

خدایا تو قلب مرا می خری؟

و فردای آن روز

خدا آمد و توی قلبم نشست

و در را به روی همه

پشت خود بست

و من روی آن در نوشتم:

ببخشید، دیگر

برای شما جا نداریم

از این پس به جز او

کسی را نداریم.
نوشته شده در پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت 0:33 AM توسط مهدی| |

چه كردم با تو در دنياي عشقم
كه اينگونه ز من تو دل بريدي

چه كردم با دلت اي مهربانم
كه تو عاشقتر از من برگزيدي

مگر غير از وفا از من چه سر زد
كه دل را بي وفا خواندي و رفتي

مگرغيراز نگاهت به چشمانم كه در زد
كه ناز چشم خود ازدل گرفتی

مگر در باغ احساسم چه كم بود
كه يكبار از وجودش گل نچيدي

مگر در قلب من جاي تو كم بود
كه از اين آشيانه پر كشيدي
نوشته شده در دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت 12:3 PM توسط مهدی| |

کمی تنها کمی خسته

کمی از یادها رفته

خدا هم ترک ما کرده

خدا دیگر کجا رفته؟


نوشته شده در سه شنبه هفتم تیر 1390ساعت 5:54 PM توسط مهدی| |

يه عمريه دوستت دارم پنهوني

هيچوقت نشد بپرسم كه مجنوني

دلم مي خواد بگم كه ديوونتم

اسير اون چشماي بي غرورتم

هر جا مي رم حرف تويه

ياد تو صاحب خونه ي دل هاي همه

اي كاش مي شد مي فهميدي عاشقتم

چند ساله كه به ياد نگات زنده ام

كاسه صبرم ديگه لبريز شده

می خوام بدونی که قلبم غمگین شده!!!

--------------------------------------------

امروز دوباره دلم البوم خاطراتتو ورق مي زد

همش به ياد اون روزا خودش رو سرزنش مي كرد

امروز دوباره كوه غم اومد تو خونه ي دلم

بازم دوباره ياد تو اومد توي روياي من

امروز دوباره گل هاي باغچه رو چيدم برا تو

تويي كه عمرت بودمو رفتي شدي دشمن جون

حسرت ديدن چشمات داره ديوونم مي كنه

حسرت اون روزاي خوب داره اوارم مي كنه!!

---------------------------------------

تيک تيک ساعت دوباره عشق و به يادم مي ياره

نگاه عاشق تو رو به ياد چشمام مي اره

حرف هاي بچه گانه اي که مي زديم به همديگه

اشک هاي بي غروري که همش مي ريخت با يک گله

چه روزاي شيريني بود اون لحظه هاي عاشقي

اون روياي قشنگي که ساختيم با هم از زندگي

ثانيه هاي بي کسي اصلا تمومي نداره

انگار بايد تنها باشم تا اخر عمر با غصه

دلم مي خواد بيا پيشت چرا خدا تورو گرفت

اي کاش مي شد به جاي تو منو از دنيا مي گر فت!!!

------------------------------------------

چه زود از من گذشتي بي بهونه

نخواستي باشي و عشقي بموني

بودم بازيچه اي عاشق هميشه

گرفتار نگاهت خيلي ساده

نمي دونم چرا خيسي چشمام

مي اره خنده رو به روي لبهات

نمي دونم چرا بغض صدايم

نمي كنه يكم دلتو اروم!





نوشته شده در دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 5:43 PM توسط مهدی| |

پشت این ثانیــــه ها ، نفسم می گیـــرد

از شب شهر شـما ، نفسم می گیرد

تب خورشید كجاست؟آسمان یخ زده است

از هجـــوم ســـرما ، نفسم می گیرد

گــام ها پر تردید ، كوچــه ها شب زده اند

از ســــكوت این جا ، نفسم می گیرد

اوج هامان كــوتاه ، بال پــرواز كجـــاست؟

از خودم هم به خدا ، نفسم می گیرد

عطر یاس و گل سرخ ، رفته از خاطــره ها

از نفس هــم حالا ، نفــسم می گیرد

گــل مصنوعی مــاند ، باغ هــا كوچیــدند

آی دنیــا ! دنیــا ! نفــــسم می گیرد

دیگر از معجزه ی شاعری حرفی نیست

از غــزل هــم حتی ، نفسم می گیرد

نوشته شده در جمعه سوم تیر 1390ساعت 10:44 AM توسط مهدی| |



دلتنگی هایم را

به بند میکشم

شاید روزی

لایق گریبانت شوند




نوشته شده در پنجشنبه دوم تیر 1390ساعت 9:9 AM توسط مهدی| |

یادم باشد،

کویر زندگی ام را به سوی خوشبختی سوق دهم

و

تمام پل های ناامیدی پشت سرم را خراب کنم.

یادم باشد،

هنگام باز کردن دریچه های دلم به روی دیگران،

به چشمانم بگویم که هر ابراز عشقی ارزش پذیرفتن ندارد

و

به دلم بیاموزم که هر کس در دستانم جایی ندارد.

یادم باشد،

همیشه در باغ محبت و دوستی خارهایی در کمین هستند

نوشته شده در چهارشنبه یکم تیر 1390ساعت 3:21 PM توسط مهدی| |

نوشته شده در چهارشنبه یکم تیر 1390ساعت 2:32 PM توسط مهدی| |

برو ای خوب من هم بغض دریاشو خداحافظ

برو با بی کسیهایت هم آواشو خداحافظ

ترا با من نمیخواهم که ما معنا کنم دیگر

برو با یک من دیگر بمان ما شو خداحافظ


نوشته شده در چهارشنبه یکم تیر 1390ساعت 12:24 PM توسط مهدی| |


امشب بیا و حس مرا بی قفس بکش

از راه دور بوی تنم را نفس بکش


من تشنه ام که همشب تنهایی ات شوم . . .

ای دل بخواب و باز خیالی عبث بکش . .



نوشته شده در چهارشنبه یکم تیر 1390ساعت 11:52 AM توسط مهدی| |

دلم گرفت از اين روزا



از اين روزاي بي نشون



از اين همه دربدري



از گردش چرخ زمون



دلم گــــــرفت از آدما



ازآدمــــاي مــــهربون



از اون مترســکهاي پست



از هم دلاي هـــم زبــــون







تو هم که بي صدا شدي آهاي خداي مهربون



آهاي خداي عاشقا تويي فقط دل خــــوشيمون







آره دلم خيلي پره از غمــهاي رنگاووارنگ



ازجمله دوست دارم دروغهاي خيلي قشنگ







دلم گرفت از اين روزا



از آدمــــــــاي مهربون



از تو که با ما نبودي



از اون خداي آســـمون







از اون خداي آسمون از اون خـــــــــــداي آسمون. . .

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 11:0 AM توسط مهدی| |

خدایا گاه گاهی کن نگاهی........................

نوشته شده در جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 1:49 PM توسط مهدی| |

زندگی از نظر من یعنی پنج چیز

                             تو ، خدای تو، من، خدای من ، عشق من و تو

                             کدام را قبول داری ؟

                            من  كه همه را زیرا :

                           خدای من است که من را عاشق تو می کند

                          خدای توست که به تو می فهماند من دوستت دارم

          و خدای من و تو ست که عشق بین من و تو را مقدس می کند

نوشته شده در سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 7:48 PM توسط مهدی| |

 

قد گلهای باغچمون

پرنده های بی زبون

ستاره های آسمون

میخوام بگم که عاشقم

به تو که عشق اولی

تو که از همه قشنگتری

توئی که تو قلب منی

میخوام بگم دوست دارم

تا که اینو خوب بدونی

تو هم بگی دوستم داری

همیشه کنارم بمونی

بهم بگو دوستم داری

بگو که بارون میشی

تو چشمای من میباری

بهم بگو دوستم داری

بهت میگم دوست دارم

تا همیشه مال من باشی

سر بزاری رو شونه هام

بهم بگی که عاشقـــــــی

منم میگم دوست دارم

بهت میگم که عاشقم

دوست دارم دوست دارم

نوشته شده در جمعه ششم اسفند 1389ساعت 11:4 AM توسط مهدی| |

 

می ترسم بهش بگم دوسش دارم دلمو خراب کنه

یکی بیاد بهش بگه عاشقشم این وسط ثواب کنه

به خدا دل من پر از درد دله

یعنی میشه اون بیادو به دلم بله بگه

یعنی میشه اون بیادو بهش بگم جون دلم

از این رابطه به خدا بد جور خون دلم

همه میگن این دیوونه رویای بده

بهشون بگو این دیوونه دنیای منه

هرکاری میکنم دل من رو دلش زوم نمیشه

می خوام بهش بگم که من عاشقشم ولی روم نمیشه

یه عمریه دیوونه ی دل آسمونیشه

بهش بگین اگه گله من باغبونشم

یه گوشه ی تنها بی هم زبونه دلم

خوب چی کارش کنم خوب جوونه دلم

اینکه میگی منو نمیخوای حرف زوریه

اگه بری سهم دلم همیشه سوت و کوریه

 

نوشته شده در جمعه ششم اسفند 1389ساعت 10:54 AM توسط مهدی| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

 فال حافظ - فروشگاه اينترنتي - قالب وبلاگ