تبليغاتX
مسافر


مسافر

زندگی به من آموخت که چگونه گریه کنم

اما گریه به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم

تو نیز به من آموختی که چگونه دوستت بدارم

اما به من نیاموختی که چگونه فراموشت کنم

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 2:30 PM توسط مهدی| |

زمان....

 بس کند ميگذرد براي آنان که در انتظارند،

بس تند ميگذرد براي آنان که مي ترسند،

بس طولاني است براي آنان که در اندوهند،

 و بس کوتاه است براي آنان که سرخوش اند،

 اما ابدي است براي آنان که عاشق اند

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 2:24 PM توسط مهدی| |

در اين خلوتگه پر درد
                               در اين خاک سياه و سرد
در اين شبها در اين ظلمت
                              در اين تنهايي و وحشت
صدايت مرهم دلهاست
                            دلت آيينه فرداست
دل من در پي نور است
                          اگر چه از رخت دور است
به ياد تو به نام تو
                           دلم سر شار از شور است
صدايم کن صدايم کن
                          ز خود خواهي رهايم کن
نيازم را نگاهي کن
                          به نو رت آشنايم کن
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 4:4 PM توسط مهدی| |

نیمه شب آواره و بی حس و حال

در سرم سودای جامی بی زوال

پرسه ای آغاز کردیم در خیال

دل به یاد آورد ایام وصال

از جدایی یک دو سالی می گذشت

یک دو سال از عمر رفت و برنگشت

دل به یاد آورد اول بار را

خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی آن اسرار را

آن دو چشم مست آهو وار را

همچو رازی مبهم و سر بسته بود

چون من از تکرار او هم خسته بود

آمد و هم آشیان شد با من او

هم نشین وهم زبان شد با من او

خسته جان بودم که جان شد با من او

ناتوان بود و توان شد با من او

دامنش شد خوابگاه خستگی

این چنین آغاز شد دلبستگی

وای از ان شب زنده داری تا سحر

وای از ان عمری که با او شد به سر

مست او بودم ز دنیا بی خبر

دم به دم این عشق می شد بیشتر

آمد و در خلوتم دمساز شد

گفتگو ها بین ما آغاز شد

گفتمش در عشق پابرجاست دل

گر گشایی چشم دل...زیباست دل

گر تو زورق بان شوی دریاست دل

بی تو شامم شام  بی فرداست دل

دل ز روی عشق تو حیران شده

در پی عشق تو سرگردان شده

گفت در عشقت وفا دارم بدان

من تو را بس دوست می دارم بدان

شوق وصلت را به سر دارم بدان

چون تویی مخمور خمارم بدان

با تو شادی می شود غم های من

با تو زیبا می شود دنیای من

گفتمش عشقت به دل افزون شده

دل ز جادوی رخت افسون شده

جز تو هر یادی ز دل مدفون شده

عالم از زیبائیت مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش

طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود

بهر کس جزاو در این دل جا نبود

دیده جز بر روی او بینا نبود

همچو عشق من ...هیچ گل زیبا نبود

خوبی او شهره ی آفاق بود

در نجابت در نکویی طاق بود

روزگار اما وفا با ما نداشت

طاقت خوشبختی ما را نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت

بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

اخر این قصه هجران بود و بس

حسرت و رنج فراوان بود و بس

یار ما را از جدایی غم نبود

در غمش مجنون عاشق کم نبود

بر سر پیمان خود محکم نبود

سهم من از عشق جز ماتم نبود

با من دبوانه پیمان ساده بست

ساده هم آن عهد و پیمان را شکست

بی خبر پیمان یاری را گسست

این خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوتر عاقبت از بند رست

رفت و با دلدار دیکر عهد بست

با که گویم او که هم خون من است

خسم جان و تشنه ی خون من است

بخت بد بین...وصل او قسمت نشد

این گدا مشمول آن رحمت نشد

عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست

با چنین تقدیر بد تدبیر نیست

از غمش با دود و دم همدم شدم

باده نوش غصه ی او من شدم

مست و مخمور و خراب از غم شدم

ذره ذره آب گشتم کم شدم

آخر آتش زد دل دیوانه را

سوخت بی پروا پر پروانه را

عشق من از من گذشتی خوش گذر

بعد از این حتی تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بیرون کن ز سر

دیشب از کف رفت فردا را نگر

آخر این یکبار از من بشنو پند

بر من و بر روزگارم دل مبند

عاشقی را دیر فهمیدی چه سود

عشق دیرین هم گسسته تار و پود

گر چه آب رفته باز آید به رود

ماهی بیچاره اما مرده بود

بعد از این هم آشیانت هر کس است

باش با او یاد تو ما را بس است...


 

نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 4:6 PM توسط مهدی| |

هر چه كردم نشوم از تو جدا، بدتر شد

                                     از دل ما نرود مهر و وفا ، بدتر شد

مثلا خواستم این بار موقر باشم

                                 و به جای تو بگویم كه شما ، بدتر شد

این متانت به دل سنگ تو تاثیر نكرد

                                بلكه برعكس فقط رابطه ها ، بدتر شد

آسمان وقت قرار من و تو ابری بود

                                     تازه با رفتن تو وضع هوا ، بدتر شد

چاره دارو دوا نیست كه حال بد من

                                   بی تو با خوردن دارو و دوا ، بدتر شد

روی فرش دل من جوهری از عشق تو ریخت

                                   آمدم پاك كنم عشق تو را ، بدتر شد

نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 11:25 AM توسط مهدی| |

 
سلام کسی که تو دلم درخشید !
من دیگه دوستت ندارم ببخشید ...
بهتره که نپرسی علتش رو !
چون که خودت ندادی فرصتش رو ...
بهتره این نامه آخر باشه !
فکر کنم این واسه ما بهتر باشه ...
من واسه اون کسی که دوست ندارم !
نمیتونم شاخه گل بیارم ...
بین تو با اون روزا کلی فرقه !
توو آُسمونت پر رعدو برق ...
نه مهربونی نه واسم میخندی !
هر دری رو من میزنم میبندی ...
کو اون همه شعرای عاشقونه !
کی بود بهم میگفت سلام بهونه ...
نه ! صحبت از سلام بهونه ای نیست !
پرنده اینجاست ! ولی دونه ای نیست ...
خواستی فقط صاحب یه قفس شی !
بریو با دیگری هم نفس شی ...
خواستی بگی میشه تو دام بیفتم !
بعدش بگی دیدی بهت نگفتم ...
از چش من افتادی نازنینم !
دوس ندارم دیگه تورو ببینم ...
اون کسی که دم میزد از حسادت !
اگه بمیرم نمیاد عیادت ...
منم میخوام اتمام حجت کنم !
خیال هر دومونو راحت کنم ...
اگه دلت همین حالا بشکنه !
بهتر از آوارگیای منه ...
من کسیو میخوام که عاشق باشه !
اولو آخرش شقایق باشه ...
من کسی رو میخوام که نیست مثل تو !
پشیمونم ! دوست ندارم ! برو ...
پشیمونی گرچه نداره سودی !
خوب شد که فهمیدم بدی به زودی ...
من هر چی دوست دارم تموم شه نامه !
دلم میاد !! بازم میده ادامه ...
ولی ! دیگه تموم شد اون همه غمو رنج !
وقت قرارو شوق ساعت پنج ...
برو !! برو پیش هر کسی که دوست داری !
حق نداری اسم منم بیاری
بخوای نخوای زود برو به سلامت
خدا کنه بین ماها قضاوت....
نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 11:20 AM توسط مهدی| |

خواب دیدم از تو دور شدم /وای که عجب خواب بدی

گفتم بیا با هم بریم/گفتی که راه و بلدی

هر چی صدات کردم نرو/اما به جایی نرسید

یکی یک جا فریاد میزد/ دیوونه از قفس پرید

صبح که رسید بیدار شدم/دیدم یک نامه روی درب

نوشته بودی که سلام/مدتی رو میرم سفر

بغضی نشست توی گلوم/خوابم یا این حقیقته

بازم صدات کردم ولی/دیدم سکوت جوابته

گفتم که شاید این سفر/تموم می شه همین روزا

دوباره باز می بینمش/چه خوش خیال بودم خدا

ساعت و لحظه هام گذشت/چشمام به کوچه خیره بود

من منتظر بودم بیاد/خیلی دلم تنگ شده بود

روزا مثل دیوونه ها/پرسه زنون تو کوچه ها

شبا یک گوشه از اتاق/گریه آه بی صدا

مثل همون خواب سیاه/ رفتو منو تنها گذاشت

گفتنه این قصه ی تلخ/ارزش خوندنو که داشت

نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 6:18 PM توسط مهدی| |

آرزو دارم بفهمي دردرا..  تلخي برخوردهاي سرد را..  

مي رسد روزي که بي من لحظه هارا سر کني..

مي رسد روزي که مرگ عشق را باور کني..

مي رســد روزي کـــه شبها در کنــار عکس مـن..

نامه هـاي کهنـه ام را مو بــه مو از بـر کني
..

نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 6:9 PM توسط مهدی| |

و عشق صدای با هم بودن هاست

صدای با هم بودن هایی که غرق تداومند

نه صدای با هم بودن هایی

که مثل نقره تمیزند و

با شنیدن یک هیچ

می شوند کدر.

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 11:21 AM توسط مهدی| |

انتظار يك زندگي زيبا

انتظار " دوستت دارم "

انتظار يك سلام

انتظار يك نگاه

انتظار يك لحظه فكر كردن

اما نه ...

فقط آرزوي سلامتي و شادي

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 11:16 AM توسط مهدی| |

منو از خودت نرون دنیا دو روزه

بذار این خسته بازم به پات بسوزه

بذار این شکسته پر یه بار دیگه

به یادت بازم تو آسمونا پر بگیره  

بذار این عاشق تنها توی خلوت

فکر با تو بودن و تو زندگیش از سر بگیره  

باز نذار با دیدنت دلم بسوزه

منو با خودت بدون دنیا دو روزه

من که با تو موجی از ترانه ساختم

واسه چشمات صد هزار افسانه ساختم  

به خدا منم شکستم توی تنهایی و غربت

ولی دردامونگفتم تا نفهمی به تو باختم  

باز منو تنها نذار بی تو تو تنهایی می ترسم

دستم و بگیر که عشق و من فقط با تو شناختم

آره این حقیقته که من شدم عاشق تو

ساده اومدم تو این راه که بشم لایق تو  

شب من تموم شد و سحر هنوز نیومده

توی تاریکی می شینم سیاهی قشنگ نره

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 5:45 PM توسط مهدی| |

دلم برای خنده هات برای دل سوزوندنات

برای هرم نفست واسه نوازش نگات

دلم برای همه چیت شده یه آلبوم کوچیک

یه آلبوم دیدنی که می شه تواون خاطره دید

یه آلبوم ازتووچشات ازتوونقش خاطرات

ازتوکه امید منی از تو که میمیرم برات

اگه بری داغون می شم بدون توتموم می شم

پیشم بمون عزیزدل فقط با توآروم می شم

می خوام برای موندنت واسه همیشه خوندنت

ماهی شم وشناکنم تونازکای پیرهنت

آخه تو امیدمنی پرتوخورشید منی

توبهترین دلیل من برای زنده موندنی

وقتی که بارون می باره غنچه ی عشقومی کاره

انگارچشاتو می بینم که آرومم نمی ذاره

چی می شه آشنام بشی؟ خیل ترانه هام بشی؟

تواوج این ناامیدی تعبیررویاهام بشی؟

چی می شه توخندیدنت توی ترانه خوندنت

برای دلخوشی من بگی که راسته موندنت؟

هرچی بخوای همون می شم مجنون این زمون می شم

فقط نرو، باهام بمون برات ترانه خون می شم

من تو رو تو رویای دور تو دشت سبزپرغرور

اون جایی که قاصدکا فراوونن،کرور کرور

دیدم که بی رویا بودی بدون من تنهابودی

دلت نمی خواست بخونی آروم وبی صدا بودی

من اماآرزوت می شم توآوازت سکوت می شم

واسه کشیدن چشات قشنگترین خطوط می شم

 

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 1:13 PM توسط مهدی| |

وقتی کسی به دل نشست

نشستنش مقدسه

حتی اکه تورو نخواد

نفس کشیدنش بسه.....

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 12:0 PM توسط مهدی| |

وقتی دلت تنگ شد

             وقتی چشات تر شد

                         وقتی دیگه نبود کسی

                                       امید یا هم نفسی

                                           بدون که هست اینجا کسی

                                                       که تو واسش همه کسی

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 11:54 AM توسط مهدی| |

خواهم که در این غمکده آرام بمیرم

گمتام سفر کردم و گمنام بمیرم

خواهم زخدایم که به دلخواه بمیرم

یعنی تورا بینم و آنگاه بمیرم

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 5:41 PM توسط مهدی| |

گم شدم تو              

      می دونم باور نداری ٬

              توی این دور و زمونه ٬

                    هیچ کس قبول نداری ٬

                           آخه تو دنیای چشمات ٬

                                   منو کاغذی می بینی

می دونم داری می خونی ٬

            از دو چشمام رنگ چشاتو ٬

                       ولی این عشق عزیز رو ٬

                                   نمی تونی که بگیری

می دونم می خوای بمونی ٬

      ولی تو بازم همونی ٬

          کاشکی باورم می کردی ٬

               توی این سکوت دلگیر ،

                     منو هم صدا می کردی ٬

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 12:57 PM توسط مهدی| |

 

تورو از خاطرم برده تب تلخ فراموشی

دارم خو می کنم با این فراموشی و خاموشی

چرا چشم دلم کوره عصای رفتنم سسته

کدوم موج پریشونی تو رو از ذهن من شسته

خدایا فاصله ات تا من خودت گفتی که کوتاهه

از اینجا که من ایستادم چه قد تا آسمون راهه

من از تکرار بیزارم از این لبخند پژمرده

از این احساس یاسی که تو رو از خاطرم برده

به تاریکی گرفتارم شبم گم کرده مهتابُ

بگیر از چشمای کورم عذاب کهنه ی خوابُ

چرا گریه ام نمی گیره مگه قلب من از سنگه

خدایا من کجا میرم کجای جاده دلتنگه

میخام عاشق بشم اما تب دنیا نمی زاره

سر راه بهشت من درخت سیب می کاره

دلم پیر و پریشونه یه کاری کن جوون باشم

پرنده بودن آسونه کمک کن آسمون باشم

تا الان هیچ گنجشکی نگفته من قفس میخام

آهای دنیا خفم کردی ولم کن من نفس میخام 

نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 8:12 AM توسط مهدی| |

آسمان دلم ابری بودو کوزه قلبم بی آب

هرچه دعا کردم که آسمان دلم ببارد

تا شاید کوزه قلبم سیراب شود

گویی  نمی شنید

ولی وقتی شنید

از  آسمان دلم تگرگ بارید و کوزه قلبم شکست

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 12:57 PM توسط مهدی| |

زندگی دفتری از خاطره هاست ... یك نفر در دل شب، یك نفر در دل

خاك ...یك نفر همدم خوشبختی هاست،یك نفر همسفر سختی هاست .

ولی تو نه همسفر  خوشبختی بودی نه در روزهای سختی یاورم ..............

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 1:39 PM توسط مهدی| |

باران که می بارد ، یاد تو می افتم

                                      یاد همان روزی کز یاد تو رفتم

آن روز یادم هست ، آن آخرین دیدار

                                      چه بی وفا بودی با آن دل بیمار

گفتم تو بیماری ، من هم پرستارت

                                   چون شمع می سوزم ، در هر شب تارت

خندیدی و گفتی ، منشین به بالینم

                                   گفتی رهایم کن ، که او شد به تسکینم

با التماس و اشک ، گفتم نرو جانم

                                   تا آخرین لحظه پیش تو می مانم

اما تو رفتی و ، حالا پشیمانم

                                    از اینکه جان دادی ، پیش دو چشمانم

لعنت بر این اقبال ، نفرین بر این قسمت

                                  از تو برایم ماند ، تنها همین اسمت

بعد تو چشمانم ، پرسوز می بارد

                                  انگار باران هم ، داغ تو را دارد

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 1:15 PM توسط مهدی| |

نشد یه قصری بسازم پنجره هاش آبی باشه

من باشم و اون باشه و یک شب مهتابی باشه

نشد یه جا بمونه و آخر بشه مال خودم

حتی یه بار یادش نموند ماه و روز تولدم

با همه التماس من نشد دیگه نره سفر

شعرام به جز اون روی هر دیوونه ای گذاشت اثر

نشد برم بغل بغل واسش شقایق بچینم

نه این که من نخوام برم،نذاشت گلهارو ببینم

اما نشد قسمت ما یه لحظه ی روشن و خوش

پیغام واسش فرستادم بیا بازم منو بکش

نشد که نشکنه بازم این چینی شکستنی

هیچ جای دنیا ندیدم عجب چشمهای روشنی

خلاصه که آخر نشد ما گل سرخ رو بو کنیم

اون گفت برو که بتونیم خوب حفظ آبرو کنیم

نشد یه بارم برسم به آرزوهای محال

یه خاطره مونده برام با یه سبد میوه ی کال

نشد منم واسه یه بار به آرزوهام برسم

گذشته کار از کارمون دیر شده به خدا قسم

نشد به موقع این کویر ،ابری شه بارون بگیره

نشد خودش آینه که هست بیاد و شمدون بگیره

نشد بپاشم زیر پاش عطر گل محمدی

نشد بهم جواب بده حتی بهم بگه بدی

نشد یه بار حرف بزنه نذاره پای سرنوشت

نشدیه شب نگم خدا........ الهی که بره بهشت

نشد شبی یه بار واسش یه فال حافظ نگیرم

نشد تو رویاهام براش روزی هزار بار نمیرم

نشد برم نشد نره نشد بخواد نشد بیاد

نشد ولی شاید بشه واسم دعا کنید زیاد

از شما پنهون نکنم یه حرفهایی بهم زده

گفته همین روزا میاد اما هنوز نیومده

قصه داره تموم می شه مثل تموم قصه ها

فقط واسم دعا کنید اول خدا بعدم شما!

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 1:4 PM توسط مهدی| |

بمون پيش من با دلم بد نكن

هنوز عاشقم ، عشقمو رد نكن

نباشي نمي مونه آواز من

بذار سر روي شونه ام گل ناز من

همه ترسم اينه كه تنها بري

از اين عشق پاكم يه روز بگذري

نگام كن كه آروم بگيره دلم

نرو تا كه تنها نميره دلم

بمون تا كه قربون چشمات بشم

هنوزم به يادت نفس مي كشم

تموم وجودم فداي نگات

مي ريزم همه هستيمو زير پات

تويي عشق من دلخوشيمو نگير

منم عاشقي ساده و سر به زير

نباشي من از غصه داغون مي شم

شكسته دل و زار و گريون مي شم

تو گفتي كه دستات پناه منه

مي گفتي كه قلبت برام مي زنه

مي گفتي كه هستي نگه دار من

كجايي ببيني دل زار من

بگو آخرين حرف قلبت چيه؟

دل من به هر چي بگي راضيه

بذار تا بگم جمله ي آخرو

بمون نازنينم تو هرگز نرو....................

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 12:58 PM توسط مهدی| |

 

            بـا که گویم غم دل جـز تـو که غـمخوار منی

                                                  هـمـه عــالـم اگـرم پـشـت کـنــد یـــار منی

            دل نــبـنـدم به کسی، روی نـیــارم بـه دری

                                                  تــا تـــو رویــای مـنـی، تـا تـو مــددکـار منی

            راهــی کوی تو ام، قـافـلـه سـالاری نیست

                                                  غـم نــبـاشــد که تـو خود قافـله سالار منی

            بــه چـــمــن روی نـیـارم، نـــروم در گــلــزار

                                                  تــو چـمـنـــزار مـن استـی و تــو گـلـزار منی

            دردمـنـدم، نـه طبیبی نـه پـرستاری هست

                                                  دلخوشم، چون تـو طبیب و تـو پرستار منی

            عاشقم، سوخته ام، هیچ مددکاری نیست

                                                  تـو مـــددکار مـن عــــاشــــق و دلـــدار منی

 

نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 10:48 AM توسط مهدی| |

نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 4:2 PM توسط مهدی| |

خواستم بر غم بتازم فرصتی پیدا نکردم

فرصتی آمد به دستم مهلتی پیدا نکردم

خواستم در خلوتی با محرمی رازی بگویم

هم کلامی ، محرمی ، هم صحبتی پیدا نکردم.......

نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 12:17 PM توسط مهدی| |

عشق لالایی بارون تو شباست

نم نم بارون پشت شیشه هاست

لحظه ی شبنم و برگ گل یاس

لحظه ی رهایی پرنده هاست

تو خود عشقی که همزاد منی

تو سکوت منو فریاد منی

تو خود عشقی که شوق موندنی

غم تلخ و گنگ  شعرای منی

وقتی دنیا درد بی حرفی داره

تویی که فریاد دردای منی

دستای تو خورشیدو نشون می دن

چشمای بسته مو بیدار می کنن

صدای بال پرنده رو لبات

تو گوشام دوبار تکرار می کنن

زندگی وقتی که بیزاری باشه

روز و شبهاش همه تکراری باشه

شاید عشق برای بعضی عاشقا

لحظه ی بزرگ بیداری باشه

عشق لالایی بارون تو شباست

نم نم بارون پشت شیشیه هاست

لحظه ی عزیز با تو بودنه

آخرین پناه موندن منه

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 11:59 AM توسط مهدی| |

تحمل می کنم بی تو به هر سختی ××× به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 11:33 AM توسط مهدی| |

و بر گريزان چشمانت
مي تواند باشد
حديث مفصّلي از هر چيز
گريه ، بهانه ي خوبي نيست
که نگويم  " دوستت دارم "
عشق را
که فتح مي شود در تو
کجا مي بري کوچه ها را
به بن بست مي کشاني ام
تا يادم نماند
انار دستانت
روي درخت سيب دانه مي شود
چشمانت را نبند!
دستانم بوي سيب نمي دهند
نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 11:54 AM توسط مهدی| |


اونايي که دوس دارن پرنده زندوني کنن
مي تونن نگاه آدما رو قربوني کنن
واسه ي قد کشيدن تو باغچه هاي کاغذي
همه ي گلاي دنيا رو خيابوني کنن
بچّه ها برّه شدن تو دست گرگا اسيرن
توي قرن سنگي آدم بزرگا اسيرن
ميون آتيش کبريت اشکاشون يخ مي زنه
توي يخبندون اشکاشون هميشه مي ميرن
رو لباشون قصّه ي تلخ شکسته باليه
دستاي کوچيکشون اين روزا خيلي خاليه
توي پاييز سکوت قلبشون
غصّه ي آدماي پوشاليه
انگاري هيچکي نمي خواد اينجا زيتون بکاره
ديوارا رو از سر راه ستاره برداره
آسمونم ديگه اشکي واسه ريختن نداره
خدا دلگير شده ، اي کاش کمي بارون بباره
بچّه ها برّه شدن تو دست گرگا اسيرن
توي قرن سنگي آدم بزرگا اسيرن

ميون آتيش کبريت اشکاشون يخ مي زنه

توي يخبندون اشکاشون هميشه مي ميرن

نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 11:37 AM توسط مهدی| |

من از دریچه چشمت به آفتاب رسیدم
سبد سبد گل خورشید از نگاه تو چیدم

به شوق روی تو از مرز آفتاب گذشتم
به بیکرانه ترین کهکشان عشق رسیدم

به سمت روشن اشراق دیده بر تو گشودم
هـزار قافـــــــــــله نور در طـــــواف تو دیدم

به زیر طاق دو ابرویت آشیانه گرفتم
و در حــــریم نگاهت کبوترانه پریدم

به پیش پـــای تو افکندم از خیال کمندی
بدین بهانه تو را در کمند خویش کشیدم

قسم به ناز نـگاهت که در قبیله خوبان
مثال چشم تو من چشم آهوانه ندیدم

اگر به زلف تو بستم دل شکسته خود را
زهر که غیر تو بود و ز هر چه جز تو بریدم

تو روشنایی صـــــبحی به روزگار سیاهم
درون چشم سیاهت نهفته صبح سپیدم

دلم به وصل تو دارد امید عمر دوباره
مباد آن که شود نا امــید از تو امیدم

نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 1:7 PM توسط مهدی| |


Design By : Night Skin